فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
زاهدى از مردم كناره گرفت و به بیابان رفت و در محل خلوتى مشغول عبادت شد، و تصمیم گرفت در انزوا و تنهائى به سربرد، و وارد شهر و اجتماع مردم نشود.
او در كنج خلوت عبادت خود عرض مى كرد: ((خدایا رزق و روزى مرا كه قسمت من كرده اى به من برسان )) هفت روز گذشت ، و هیچ غذائى بدستش ‍ نرسید و از شدت گرسنگى نزدیك بود بمیرد، به خدا عرض كرد: خدایا روزى تقسیم شده مرا به من برسان و گرنه روحم را قبض كن ، از جانب خداوند به او تفهیم شد كه : به عزّت و جلالم سوگند، رزق و روزى به تو نمى رسانم تا وارد شهر گردى و به نزد مردم بروى .
او ناگزیر شد وارد شهر شد، یكى غذا به او رسانید، دیگرى آب و نوشیدنى به او داد، تا سیر و سیراب گردید، او به حكمت الهى آگاهى نداشت در ذهنش خطور كرد كه مثلا چرا مردم به او غذا رساندند، ولى خدا نرسانید و... از طرف خداوند به او تفهیم شد كه آیا تو مى خواهى با زهد (ناصحیح خود) حكمت مرا از بین ببرید آیا نمى دانى كه من بنده ام را بدست بندگانم روزى مى دهم ، و این شیوه نزد من محبوبتر است از اینكه بدست قدرتم روزى دهم


طبقه بندی: مطالب جالب وخواندنی،  حکایت وداستان،  مطالب جالب مذهبی، 
برچسب ها: فلسفه، حکایت، روزی، زهد، مورد، قبول، خدا،  

تاریخ : یکشنبه 20 فروردین 1391 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : عباس عباسی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.